|
یادداشت های بی پروا | ||
|
از وقتی که بزرگترها حس کردند آماده برای یادگیری درس های زندگی و تشخیص خوبی از بدی هستم هر یک بر حسب وظیفه ای که بر دوش می دید مرا نصیحت می کرد و به قول خودشان راه درست زندگی را نشانم می داد.هر کسی که خود را لایق این وظیفه ی خطیر می دید بخشی از چیزهایی که باید یاد می گرفتم را در قالب جمله ای و خاطره ای بیان می کرد و این بار سنگین را از دوش خود برمی داشت. دروغ:زشت و ناپسند است.تلفن زنگ می خورد و می خواستند که بگویم نیستند در حالی که بودند.نفرت:زندگی را برای انسان تلخ می کند.اما خودشان با تنفر از گذشته شان سخن می گفتند.حسادت:علاوه بر بیماری روانی،بیماری جسمانی را به دنبال دارد.اما می دیدم که اگر کسی به جایگاه بلندی می رسید به آن جایگاه چشم داشتند.خیانت:انسان را در تاریکی فرو می برد.اما برای اینکه رفتار ناپسند کسی را تلافی کنند خیانت می کردند..و... هم دروغ گفتن را یاد گرفتم و هم حسادت و خیانت را... به او که در کنارش هستم به دروغ می گویم دوستش دارم و چون از راه عقل و با پشتکار قادر نیستم به جایگاه و موفقیتی که او رسیده برسم با خیانت به خوبی ها(به ارزش هایی که از ابتدای آفرینش ارزش بودند و تا دنیا دنیاست به عنوان ارزش هم باقی خواهند ماند)خودم را به او می رسانم و از او پیشی می گیرم. این ها همه ظاهر داستان است،ظاهر موفقیت ها،حمایت ها و دوست داشتن هایم. تا به حال از مردی نشنیدم که بگوید دوستت دارم و این دوست داشتن را صادقانه و هماهنگ با احساسات درونی اش بیابم.اگر این رویه ی ما نبود،این ظاهر فریبنده،چه موجودات هولناکی می شدیم. قدم در راهی می گذاریم که برای بازگشت از آن باید تاوانی پس دهیم.این قانون زندگیست امیدوارم این تاوان سبب نشود به جای ادامه ی بازگشت به ابتدای مسیر،با جدیت بیشتر به راهی که یکبار رفتیم و نتیجه نگرفتیم دوباره برویم. از قدیم گفته اند اگر باد بکاریم طوفان درو خواهیم کرد. بیاییم به خاطر طوفان هایی که هم دامان ما را می گیرد و هم دامان کسانی که دوستشان داریم باد نکاریم. [ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٥ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
این روزها داریم به استقبال بهار می ریم به استقبال این زیبایی ها
[ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۱ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
بی تردید بسیاری از ما در زندگی خاطره،تجربه ای خاص داریم که از باقی خاطرات و تجربیات برجسته تر است.چیزی شبیه به تلنگر که شاید هر چند بار دیگر زده شود باز مثل دفعه ی اول تکان دهنده و برانگیزاننده ی احساسات درونی ما خواهد بود. آن خاطره،آن تجربه در کجای ذهن و بطن ما ضبط شده که همیشه تازگی و ملموس بودنش را حفظ می کند انگار منتظر جرقه ، بهانه ایست تا دوباره در جلوی چشمانمان به نمایش درآید و دوباره قلب و روح آدمی را تحت تأثیر قرار دهد.این جرقه می تواند یک اسم،یک جمله یا یه شیء و یا یک رایحه باشد... ادامه مطلب [ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
چند روزیست فکرم به یک جا بند نمی شود و نمی توانم به موضوع و مبحث خاصی تمرکز کنم تقریباً از روزی که تصمیم گرفتم به کاری مشغول شوم و منبع درآمدی داشته باشم. 26 سالم است و 26 روز تجربه ی کاری ندارم بیشتر به این خاطر که در اوقات بی کاری و در تعطیلات تابستانی به نوشتن مشغول بودم و مابقی را به درس و کلاس و دانشگاه...حتی برای شیطنت ها و دوستی های نوجوانی ام وقت نگذاشتم.همه اوقاتم را با نوشتن پر کردم،نوشتن داستان های هیچان انگیزی که در ذهنم متولد می شدند و با به روی کاغذ آوردنشان رشد می دادم و به نتیجه ی دلخواهم می رساندم. همه شیطنتم حقیقت آن چیزی بود که در درونم جان می گرفت،همه اش عشق،دوست داشتن ،محبت،وابستگی،لبخند و شور و اشتیاق بود و بس.هنوز هم دوست دارم فقط از عشق بگویم و از دوست داشتن.هنوز هم دوست دارم واژه های نفرت،خیانت،حسادت و ریا با من و با داستان هایم غریبه باشد.هنوز هم دوست دارم واژه ی خدا ،همان واژه ی عمیق چون مادر،حامی ای چون پدر و آفریننده ی مهربان باشد... ادامه مطلب [ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٢ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
صبح که بیدار شدم بی بهانه گل لبخند بر لبانم شکوفه زد.در چند سال اخیر به یاد ندارم صبح ها با ابروهای در هم گره شده یا عبوس از خواب بیدار شده باشم اما این را هم به خاطر ندارم که بی دلیل،بی آنکه ذهنم را به موضوع دلخواهم وصله دهم لبخند بزنم و به هیچ بخندم. سعی کردم گوشه ای از رویایی که در آن پای نهاده ام را به یاد آورم شاید لبخندم هدیه از رویای قشنگم بود شاید هم از کابوسی پای بیرون می نهادم که می خندیدم.دست بر سینه ام نهادم.قلبم به آرامی می تپید نه مضطرب از وحشت کابوس و نه هیجان زده از شیرینی رویا... افتاب از پشت پنجره به اتاقم سرک کشید.سایه اش بر دیوار،نگاهش خیره به لبخندم...خیره خیره...و سرانجام طلوع خنده های او.از پشت پنجره کنار رفت اما صدای خنده هایش را می شنیدم و صدایی که انگار کسی به شیشه می کوبید.نه صورتی،نه دستی و نه سایه ای.برخاستم و پنجره را گشودم.باد خنکی به اتاقم میهمان شد.چرخی به دور میز،لمسی به دیوارها و چرخی به دور من ...و هوایش خیره به لبخندم...خیره خیره...و سرانجام بوسه به لبخندم زد و رفت.نگاهم رقص او را دنبال کرد،رقص او با شمعدانی ها،اقاقیا و پروانه ها... پروانه ای لی لی کنان سوی من آمد نزدیک شد و دور.آهسته به راه افتادم،آهسته و پیوسته.چرخی به دورم زد و رفت...به گمانم همسفر باد شد و هم آغوش آفتاب.نگاهم شوق او را دنبال می کرد که به لبخند زمین ،به لبخند زمان و به لبخند او که به من می خندید رسیدم... شاد باش،بخند که دنیا منتظر لبخند توست
[ چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۸ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
کشنده ترین ماتم اراده این است که نمی تواند نسبت به گذشته اراده کند و نمی تواند زمان و شهوت زمان را شکست دهد و مغلوب خود سازد. نیچه
[ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٩ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
حدود 11 سال پیش یکی از آشنایانمان نهال کاجی را به پدرم داد تا در حیاط خانه بکارد.از آنجایی که پدرم علاقه ی بسیاری به گل و درختان زینتی دارد بی وقفه این کاج را در حیاط دست راستی(خانه تقریباً در وسط محوطه قرار دارد و از 4 طرف فضایی برای ایجاد باغچه و درخت کاری)کاشت. کاج کوچک(حدود 20 سانت) از همان ابتدا که تحویل گرفتیم به سمتی انحنا داشت.وقتی در خاک نشاندیم پایه ای برای صاف ایستادنش در کنارش قرار دادیم.بگذریم که چقدر مراقب بودیم تا خشک نشود(از 78 تا 81 در گیلان خشکسالی بیداد می کرد).اولین درخت کاج داخل محوطه بود و سعی می کردیم همیشه خاکش را مرطوب نگه داریم. این نهال کوچکمان رشد کرد و آن انحنا با او ماندگار شد.اکنون یک کاج تنومند شده اما با اریبی که به سمت ساختمان دارد.هر ترفندی به کار بستیم تا صاف بایستد،نایستاد. چندی پیش به علت برفی که بر آن نشست به سقف خانه تکیه داد.هم دوستش داریم و هم نگرانیم وجودش مشکل ساز شود. امروز که از پنجره ی آشپزخانه به آن می نگرم حس می کنم غم بزرگی دارم(فکر نکنید هیچ غصه ای جز این کاج ندارم نه،مشکل به اندازه ی کافی هست)اما وقتی به مشکلی این چنینی می رسم کمی گیج می شوم.طرفدار هر چیز زنده ی بی زبانم.تقریباً 12 سال است که یک شاخه گل هم نچیده ام(به کسی هم که بخواهم گل هدیه بدهم یا او را به خانه ی پدری ام دعوت می کنم یا تصویری از گل های این جا برایش هدیه می برم) حال چه برسد به قطع این کاج بلند که جزوی از خاطراتم شده... حتی با انکه عده ای با دیدنش به یاد ضرب المثل "خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج " می افتند اما برای من چیز دیگریست. نمی دانم چه تصمیمی باید بگیرم.اگر شما جای من بودید چه می کردید؟ [ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٠ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
وقتی اسکندر مقدونی از اناسارکوس شنید که جهان هایی با شمار نامحدود وجود دارند،به سختی گریست و هنگامی که یاران علت این گریه را پرسیدند الکسندر پاسخ داد;هرگزبه فکر شماها چنین اندیشه خطور نکرده که شمار عظیمی از این دنیاها وجود دارد و ما هنوز یکی از انها را فتح نکرده ایم؟ پلوتارک منبع :کتاب ابراهیم ویکتوری به نام شگفتی های جهان [ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٦ ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
|
![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||