یادداشت های بی پروا
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز،این لحظه،که صدای یکنواخت وسیله ای برقی با رشته ی افکارم همراه است امروز که همه ی دانسته ها و ندانسته هایم،تمام ظرفیت ذهنم(چون صفحه ی شطرنج،سیاه و سفید،چون پازلی ناتمام،درست و نادرست،چون جدول اعداد،پر و خالی)همه و همه درگیر این صدای گوش خراش هست و این وز وز گیج کننده.در صدد هستم با استفاده از توانایی ام،این صدای آزار دهنده را از دنیایم به کمک باقی صداهای موجود پاک کنم و از شر وسوسه هایش رهایی یابم چون امروز،این نواخت یکنواخت وسیله ی برقی،همه احساس تنفر،شکست و پیچیدگی را به من منتقل می کند و مرا به بمبست زمان می کشاند و بی اختیار افکارم را به سوی ناهنجاری های موجود گریز میدهد.اما همین که بر دیگر نواخت های محیطم تمرکز می یابم بعدی تازه شکل می گیرد و این سوت پیاپی تکرار را در بطن خود گم می کند و تنها چیزی که از آن باقی می گذارد نوایی بسیار بم و گسترده در دامنه های محیط خارج از اتاقم است.

اتاقم خالی از کلمه،پنجره بسته به روی تحولات بیرون و هوا پر است از هوای رفتن.این چه زمانیست که همه برای سازش با فرو نشستن آفتاب و پرواز ستاره ها صف می کشند این چه بهاییست که من می پردازم من که تنها در کنج اتاقم پیوند خورده با کلیدهای الفبا ناتوان در تمام کردن جملات داستانم می نویسم و پاک می کنم.پاک می کنم و دوباره از سر می گیرم همان جمله،همان معنا و بی معنا! در شگفتم چرا اصرار می ورزم! در شگفتم چرا این گونه ام! برمی خیزم.می نشینم.به دور دست ها چشم می دوزم.به آهنگ تارهای طبیعت گوش می بازم.شادمان می گردم(از شادمانی مردم دنیایم از به حقیقت پیوستن آرزوهایش).دل شکسته می شوم(از شکست احساسات مردم دنیایم از فرو ریختن آخرین حصار امیدهایش).لبخند می زنم(در تعجبم این شادمانی و این شکست چه قدر به من نزدیک است آرزویم برآورده می شود یا دیوار خانه ای که در آن بالیده ام بر سرم آوار می گردد). و در نهایت با تمام این شادمانی ها و دلشکستگی ها به زندگی ادامه می دهم چونان که بقیه مردم دنیایم هم همین کار را می کنند.

برخاستم.این اشتباه من است که به جای توجه به گستره ی زندگی بخش افکارم به گمانهای پوچ و نا پوچی که از حصار ذهنم به درون سرک می کشد جذب می شوم.آن نیمه چهره ی روی دیوار را می توانم نادیده بگیرم حتی اگر حقیقت زندگی ام در وجود او پنهان باشد.حقیقت زندگی ای که به جرأت می توانم بگویم بر هیچ کس روشن و پیدا نیست،اینکه زندگی به چه چیز ختم می شود هیچ یک نمی دانیم و نمی توانیم ادعا کنیم با مرگ همه چیز پایان می یابد یا یک زندگی دوباره در انتظارمان خواهد بود.ما فقط گمان می کنیم و مانند هر کس دیگری  بر حسب گمانمان به زندگی ادامه می دهیم.

بگذریم نمی خواهم تمام وقتم را وقف این موضوع کنم و خودم را از اتفاقات دنیایی که در آن زندگی می کنم پنهان بدارم شاید روزی فرا رسد که به حقیقت دنیا آمدنم پی ببرم و اینکه وقتی می میرم به کدام سو کشیده خواهم شد اما اکنون فقط می خواهم در جریان زندگی باشم و کاری از پیش برم.گاهی برای صلح،برای آرامش لازم است از کژی و کوژی چشم برداریم و به دنبال راهی برای صعود به بهترین بلنداها باشیم...            

[ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]

من به فردا علاقه مندم،این فردایی که همیشه فردایی دیگر در عقب دارد و هیچوقت امروز نخواهد شد،تنها امید من است(چه امید محالی!)

فردا،فردا،فردا،آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امیدبخشی است که سر تا سر جهنم شنیده می شود،فردا سرود ابدی ماست،فردا نان خواهیم خورد،فردا راحت خواهیم کرد،فردا رفع ظلم خواهد شد!فردا آلام و مصائبمان تخفیف خواهد یافت!فردا دژخیمان دست از شکنجه و عذاب ما خواهند کشید!فردا صدای تازیانه جان گدازی که گوشتهاو استخوان های ما را بهم می کوبد شنیده نخواهد شد!فردا کابوس مرگ و وحشت،اعصاب ما را مرتعش نخواهد کرد!فردا آتش جهنم خاموش خواهد شد!این فردایی که از روز ازل اجداد ما انتظار داشته و اعقاب ما تا ابد منتظر خواهد بود. محمد مسعود از کتاب گل هایی که در جهنم می رویند 

من انسان ناامید و منفی بافی نیستم و شاید محمد مسعود عزیز هم نبوده اما به راستی حق با او نیست؟چه وقت فردایی با آرامش و آسودگی خیال فرا خواهد رسید؟روزی می آید کودکی به گدایی در زیر گوله هی برف و در زیر تابش بی امان آفتاب نایستد و طلب پولی و نانی کند؟ روزی می آید که با رویایمان موافق باشد؟

[ یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]

مهم نیست ما چگونه جلوه کنیم و غاصب چه هستیم،

آنچه که واقعاً هستیم و چیزی که باید بشویم کافی است

تا مایه زندگانی و دستاویز تلاش ما گردد     آلبر کامو

 

[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]

صبح پس از پشت سر گذاشتن یک شب طولانی،بی خوابی و سری پر از حرف های ناگفته و گهگاه به خواب رفتن های کوتاه و تشویش برانگیز تو را به این فکر وامی دارد "چرا به جای آسودن به یک خواب آرام و دیدن رویای مورد علاقه ام،افکار پر مخاطره ام را دنبال می کنم؟چرا درگیر دنیایی خودساخته و بنا شده بر توهم شده ام و قادر نیستم به کلمات و خطوط به گردش درآمده ی ذهنم سروسامان دهم و در کنجی بدوزم؟ " این از هم گسیختگی و اضطراب چون خوره ای ذره ذره استقامتت را می خورد و به خودت شک می کنی تا به حال انسان سرسختی بوده ای یا نه؟!چون این اضطراب نیمه شب تو را سخت از پای درآورده تازه علاوه بر اینها با دمیدن غبار سپیدی بر پنجره ی اتاقت به این تشویش دعوت خواهی شد که چیزی به طلوع خورشید باقی نمانده است و ثانیه ها چون پتکی بر آن اندک گذرهای آرامش می کوبد و بر بسترت آوار می کند.تنها منتظری صبح شود و کسالت و بی خوابی را با خود از جای بکنی و برخیزی.     

آه! به قدری افکارم به هم ریخته و ناپیوسته است که نمی دانم چه می گویم.از من خرده نگیرید چرا که پس از این شب سخت و طولانی همه چیزبرایم گنگ و بی ارزش است به این فکر می کنم اگر چشمانم را ببندم و دیگر بیدار نشوم چه اتفاقی رخ خواهد داد؟تمام می شوم زندگی ام،همه تلاشم برای خوب بودن و خوب زندگی کردن از بین می رود و خوب می میرم؟این همه تلاش برای خوب مردن!اصلاً زندگی نکردم که آسوده بمیرم.پس تکلیفم برای ادامه ی هوشیاری چیست؟با رسیدن به کدام یک از خواسته هایم احساس بهتری پیدا خواهم کرد!؟آرزوها و دلایلم چه بود که به بیداری اصرار می ورزیدم و از مرگ می هراسیدم.لرزشی که بر بالینم نهفته بود سبب شد حس کنم کلمات آن هماهنگی و کنار هم نشستن های همیشگی را از دست داده اند و الفبای خطوط به مبارزه با هم برخواسته اند و دیگر هیچ میلی به سازگاری ندارند.وقتی ذهنت درگیر چنین مشکلی می شود تمام حرکات و رفتارت را تحت شعاع خود قرار می دهد و حرفی هم که می گویی چرند و بی معنا و مفهوم خواهد بود.اول را به آخر و آخر را به اول وصله می دهی.دیگر نفس های عمیق و خواندن کتاب مورد علاقه ات هم کارساز نیست و باید به دنبال راه حلی تازه بود...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ معصومه صالحی ]
برای یک انسان آزاده، گذشته هراندازه هم که افتخارآمیزتر باشد فقط
 
 
درسی است برای ساختن یک آینده باشکوه تر.راه انسان های آزاده به پیش است نه به پس.  نیچه
 
 
                          
 
 
 
 
 
[ جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]

وقتی به دنبال تغییری،به دنبال تفاوت ایجاد کردن در زمان های دایره وار کافیست به صداها،به اتفاقات دور و برت بیشتر دقت کنی و سعی در درکش باشی.در کودکی به خاطر گوش درد هایم از قدرت شنوایی ام کاسته شد کمتر از حد طبیعی می شنوم از طرفی هم چون علاقه ی بسیار داشتم صداهای طبیعت را بشنوم از صدای اطرافیانم که مرا مورد خطاب قرار می دادند غافل می ماندم.طوری که گمان می کردند به واقع کم شنوایم بیشتر از حد معمولم.این که سرانجام کم شنوایم یا نه برایم مهم نیست و نبود.چون اساساً درگیر مسائلی مهم تر از شنیدن و نشیدن بودم در واقع درگیر یافتن راهی که به آرامش منجر می شد آرامش فکری،خیال و هر چیزی که به این ها نسبت داده می شود.

سخت است بفهمی آنهایی که گمان می کنند کم شنوایم به خوبی بشنوند نه به خوبی من،به خوبی آنهایی که خوب می شنوند و به ریزه کاری های جهان گرداگردشان نظر دارند.گفتم نظر!این چه ربطی به شنیدن داشت!؟شاید به این دلیل افکارم مرا به این سو سوق دادند تا اعتراف کنم دید چشمانم هم ضعیف تر از حد طبیعیست نه از ابتدای ورودم به دنیا بلکه از سال های تقریباً دور.به خاطر ناملایمتی هاییم و روز به روز به جای پیشگیری از مواردی که به ضعف چشمانم کمک می کرد بیشتر بر آن دامن زدم و در جهت پیشبرد این خواسته پیش بردم به خاطر نادانی هایم.ناملایمتی هایم با نادانی ام در تفاهم بود...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]

در راه بودم باید هر چه زودتر به محل کارم می رسیدم هر روز همان مسیر و هر روز همان مقصد و ساعت اما با دنیایی نو شده از اتفاقات،گاه هم درد با مسافر کناری،گاه تسلیم در تماشای یک دوره گرد دردمند و گاه غرق در احساسات عمیق یک مادر از خود گذشته.پایان نداشت هر روز یک حس تازه،یک نبرد با کهنگی و تکرار لحظات تکراری.

اینکه هر روز سعی می کردم با چه تفاوت ظاهری از ملک بیرون آیم،با چه پوششی و چه آرایشی به کنار! دنیا خود تفاوت را نشانم می داد فرق امروز با دیروز و پری روزهایم را.هر لحظه اش متفاوت با لحظه ی دیگر بود گاهی از این همه اتفاقات تازه گیج می شدم دلم می خواست همه ی آنچه را که می بینم و حس می کنم را به خاطر بسپارم دلم می خواست چنان قدرتی داشتم که همه را در آلبوم خاطراتم،در ذهنم جای می دادم تا روزی مثل امروز وقتی هوای آن خاطره به سرم می زند بتوانم دوباره مرورش کنم.افسوس می دانم همه را به یاد ندارم و نمی توانم همه ی آن احساسات غریب را دوباره در خود زنده کنم اما خوشبختانه آنهایی که در خاطر دارم کم نیست.

 هرگاه کلمه ی عشق را می شنوم یاد مادری می افتم که با پول ناچیز خود یک دنیا عشق با طمع شیرین بستنی به لبان معصوم دختر خردسالش بوسه می داد.گوشه ی روسری مندرسش پیوند لذت دختر از خوردن بستنی و احساس عمیق مادرانه ی آن الهه با نگاه غریبانه ی من بود که بی شک از هر دوی آنها بیشتر لذت می بردم...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ معصومه صالحی ]

این را که می نویسم چیزیست که در ذهنم پرسه می زند ذکرش نه برای خوب انگاشتن خودم و نه بد جلوه دادن مابقیست.می نویسم چون روزهاست ذهنم را تشویش ساخته و حرکت را ازم سلب کرده طوری که فقط دوست دارم بایستم و تماشا کنم به آمد و شد آدم ها،به سخنان صد من یک غاز آن ها.آنهایی که زندگی را به بازی گرفته اند آدم های دور و برشان را همین طور.من یک بازیچه ام،تو نیز.بازیچه ی دست این و آن.آن ها که هستند که مرا بازیچه قرار می دهند؟

من کیستم؟

وقتی این سوأل را از خودم پرسیدم وقتی هنوز گرمای نفسم به سردی هوا جان می بخشید اشک از گونه ام سرازیر شد.حس کردم سوألم پیش از اینکه به گوش کسی برسد و به طبع آن چشمانی آهنگ درونم را دنبال کند اول از همه روح مرا شکست و شادی هایم را فرو ریخت.حس کردم تهی می شوم و جز یک سایه ی چین خورده چیزی ازم باقی نمی ماند.قبل از آنکه قطار از حرکت بایستد آخرین بازمانده ی وجودم را محکم به ستونش گره دادم تا هول ورود و خروج آدم ها آن یک ذره را هم ازم نستاند نستاندند اما این کشش ایستادن قطار بود که ازم دورم می کرد دستم را سوی او که می رفت تا همیشه تنهایم گذارد راه بردم اگر آن یک تکه را هم از دست می دادم می مردم.گرفتم و از قطار پایین آمدم...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ معصومه صالحی ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed


فروش بک لینک طراحی سایت