من کیستم؟

این طور که به نظر می رسید فقط من بودم که هستی ام را به دنبال خود می کشیدم مال همه در وجود آنها و مال من در کنار من راه می رفت خودم هم برای عبور از لا به لای جمعیت زیادی بودم چه برسد به او که باید برایش راه باز می کردم،در راهروها و راه پله ها و خیابان ها حتی در تاکسی.یک نگاه به خودم انداختم و یک نگاه به او.چه خوب و چه بد مجبور بودم نگهش دارم او جزوی از من بود.نبود هیچ نبودم.تهی.انگار که تاکنون بیهوده زیسته ام اصلاً نزیسته ام گویی به یکباره در این سن و سال به وجود آمده ام در تقاطعی و از مردمانی غریب.

غریبه آنها بودند؟ یا من غریبه برای آنها یا شاید هم او که غریبانه می نگریست به من!به راستی کدام یک از ما غریبه بودیم؟چرا پاسخ دادن به این سوأل ساده این قدر سخت بود؟چرا برای پاسخ دادن به هر سوألی به مشکل بر می خوردم؟چرا دوست داشتم سوأل و جواب را با هم دریافت کنم و هیچ انرژی ای برای کنکاش هدر ندهم؟چرا چرا و هزاران چرای دیگر

همزمان با نفس عمیق من یکی در کنارم نفس کشید،یک نفس عمیق.کنجکاو شدم ببینم کیست؟همین که رو به او شدم یک پاسخ در نگاهش خواندم گویی اساس پاسخ به تمام چراهایم بود"چون مرا از خودت رانده ای" جای تأمل داشت،او کنار من و من خیره به او.گفت بدون او احساس تهی بودن می کنم گفت بدون او نمی توانم به زندگی ادامه دهم،اوست دلیل زندگی ام.زندگی،زندگی...و پیاپی تکرار.علت آن همه تکرار چه بود؟بی اختیار با او هم آوا شدم و با هر بار بیان آن لحن کلامم آهنگی تازه می گرفت تا اینکه با حالتی سوأل گونه پرسیدم.

زندگی!؟و باز تأمل و درنگ!او از چیزی باخبر بود که من نبودم!به خود دقیق شدم برای لحظاتی حس کردم قلبم از کار افتاده و نمی توانم نفس بکشم دست بر سینه ام نهادم.نه تنها نمی تپید بلکه اصلاً در جایش نبود.سراسیمه شدم.آن قدر به فکر حفظ او بودم که خودم را فراموش کردم نفهمیدم کی قلبم را از دست داده ام،کی ازم ستانده اند؟کجا؟

هر چه بیشتر سعی در به یادآوردن آن لحظه می شدم بیشتر لحظات را گم می کردم دیگر خودم را هم نمی شناختم نمی دانستم کیستم و کجا هستم!همه چیز گم شد همه چیز ...جز قلب من که در مشت او بود،در مشت او و او خیره به من.خواستم باز پس گیرمش پس نداد آن را در خود پنهان کرد و به همراه برد.من هم به دنبالش.به هر کجا قدم برمی داشت بر قدم هایش قدم برمی داشتم،به هر سو می نگریست مقصد نگاهش را مقصد نگاهم قرار می دادم او هر کجا بود من نیز آنجا بودم در روشنایی و تاریکی،بر پستی و بلندی.مرا به دنبال خود می کشید و می دانست همراهیش می کنم چون قلبم در اسارت او بود او راه باز می کرد و من پای به پای او می رفتم.به کجا؟نمی دانم!اصلاً قصدش چه بود؟این را هم نمی دانم!!!

نگران من نبود هیچ!حتی نتوانست از قلبم به خوبی مراقبت کند پیش او امانت بود چندین بار به زمین افتاد چندین بار فشرده شد و درد کشید در سینه ام نبود اما وقتی درد می کشید درد می کشیدم و به خود می پیچیدم.زمان، مکان ،زندگی را فراموش کردم فقط به این فکر بودم که چگونه قلبم را از او پس گیرم.نگاهی به دور و برم انداختم هر که به کار خویش مشغول بود یکی هم که نگاهش به من می افتاد لبخند می زد و رد می شد.به راستی نمی دیدند زجر می کشم؟نمی دیدند به بازی گرفته شده ام؟نمی دیدند زندگی نمی کنم و جان می سپارم؟چندین بار دست در کش آنها انداختم و رها شدم چندین بار سوی آنها روانه گشتم و بی نتیجه باز زده شدم...تصمیم گرفتم به تنهایی به مقابله برخیزم به تنهایی و با آخرین رمقی که در وجودم باقی بود،با تمام توانم.

فریادی نه از ترس،از اسارتی که در آن زنجیر بودم برآوردم یکه خورد و به یکباره قفل انگشتانش را گشود رها شدم این طور به نظر می رسید که او هم مرا پس زده باشد اما در واقع این من بودم که او را کنار می زدم سرانجام این قدرت را پیدا کردم که رهایش کنم.شوکه شد.قلبم در سینه ام نبود اما هنوز سرپا بودم و می توانستم دنیا را شگفت زده کنم حتی بیش از این هم می توانستم.همه ی فرصت ها را از او گرفتم.همه ی راه ها را به روی او بستم تنها من بودم و او .مهلت ندادم باز بی احتیاطی کند و قلبم را به زمین بیاندازد حتی نگذاشتم آن را در چنگالش بفشارد دیگر آن دختر ساده و خوش باور نبودم که به باورهایش تکیه کنم باور من در من و در سینه ام بود همیشه همراه من و هماهنگ با حرکات و رفتار و گفتار من...

یک فریاد،یک مقابله ی دیگر کافی بود تا از بازیچه قرار دادنم ناامید شود و از همه ی نیرنگ ها دست بشورد...

یک فریاد،یک تکان کافی بود تا نفس گیرم و او را به دنیای خود و خود را به دنیای تازه ام راه دهم و صدایی که به استقبال آمد و هوشیارم کرد"ایستگاه آخره باید پیاده شیم"  

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
محمد مهدی ( مازنی ریکا )

سلام خوبی؟ الهی ، اگر از من پرسند کیستی چه گویم ؟( علامه حسن زاده املی ) تصویر قشنگی بود ممنون