همواره در جهان هستی به دنبال درک معنای واقعی عشق هستم.

اینکه آیا عشق اساطیری حقیقت دارد یا فقط در کتابها و اشعار و دست نوشته ها چنان عمیق و شورانگیز برای گذشتگان،من و شما و آیندگان مبالغه شده تا دل خوش کنیم که ما هم می توانیم عضوی از آفرینندگان داستانهای عاشقانه باشیم و گاهی خود را غرق این رویا کنیم.

قصه ی لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد و رومئو و ژولیت ها را...

نویسنده در بیان حقیقت پاسداری کرده یا با اندیشه ها و زیاده خواهی اش در آن دست برده تا نوشته اش را به سمت داستانی پرشور و مهیج سوق دهد که منظومه یا شعری ژرف و مورد پسند بیافریند.

اما اگر انچه در داستان ها و منظومه ها و اشعار می خوانیم مبالغه و دست برد و دروغ است پس چطور به ذهن نویسنده خطور کرده که چنین از عشق دو نفر بگوید و شعر بسراید.

درست است که ذهن و افکار آدمی حد و مرزی ندارد و می تواند به هر چه می خواهد فکر کند و ترسیم کند هر آنچه را که می پسندد اما جهان کشف نشده را که نمی تواند تنها با کمک ذهن معلول خود کشف کند...عشق علم نیست بیاموزی...مکتب ندارد که بدان دخول کنی...

اری،برای درک هر چه بیشتر آن اساطیر عشق می باید در ژرفای ذهن به دنبال آن نقطه ی بینهایتی شد که هر چه فرو رویم باز انتها ندارد و همچنان فلش ها حرکت به جلو را نشان می دهند و همچنان نقطه ی بینهایت،نقطه ی بینهایت خواهد ماند...آنقدر پیش می رویم که سرانجام در نیمه راه از حرکت بازمی ایستیم یا به عقب بازمی گردیم.

از زمانی که آدم آفریده شد عشق هم پدید آمد.

چطور است که ما خوانده ایم و برای درک آن عاجزیم اما انها که نوشته اند از کجا الهام گرفته اند...از کجا دریافته اند و چنین غوغا کرده اند...

مگر انسان تا چه اندازه می تواند خیال پرداز باشد که چنین بیافریند.

اگر به این اعتقاد یابیم همه ی آنچه که سراییده شده عین حقیقت است و بوده چنین عشق هایی!

در عجب می مانم که چرا اکنون حرفی نمی شنویم و شعری نمی خوانیم تا بفهمیم که عشق با دنیای امروزمان تناقض ندارد و مانند گذشته های دور شور می آفریند.

در عصر ما،در عصر تکنولوژی و ارتباطات،عشق و علاقه هم تکنولوژی شده و سیم ارتباطاتمان گاهی وصل و گاهی قطع می باشد.

امروز در قلبمان اگر عشقی احساس کنیم فردا نیست.به همدیگر می پیوندیم و پیوندمان با دیگری می پیوندد.ریسمان این پیوند ها و علایق نازک و از هم گسستنی شده.

یعنی محیط،شرایط تا این اندازه به عمق احساساتمان نفوذ کرده و در بستر قلبمان راه یافته که نمی توانیم عاشق باشیم و عاشق بمانیم؟

چرا خیانت کردن تا این اندازه سهل شده و به هم خیانت می کنیم مثل آب خوردن؟  

/ 8 نظر / 19 بازدید
هستی

یک قدم مانده به خنديدن برگ يك نفس مانده به ذوق گل سرخ تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان , سلام اول 2تا تبریک بابت داداشات بعد یه تبریک بابت متن های زیبا و پرمحتوات که باعث میشه به ذهن راهی تازه باز شه به چیزایی که رنگ روزمرگی گرفته و دیگه به چشم نمیاد . مثل همیشه سرزنده باشی[گل][ماچ]

رسول

دوست خوب و با معرفت

مجید

سلام. خوبی؟ وبلاگ قشنگی داری. بهت تبریک میگم. امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید. وقت کردی یه سرس هم به من بزن . خوشحال میشم. بای

منصور

سلام خانم صالحی مهم نیست طرف مقابلت دختر باشد یا پسر مهم این است انسان باشد و رنگ و لعاب هم مهم نیست مهم فطرت درون می باشد لازم نیست من داداش معصومه باشم یا نباشم لازم است من و معصومه با نگاهی پاک همدیگر را صدا بزنیم و .............. تا دیداری دوباره انسانیت مان کانل تر شود به خدا می سپارمت..

محمد مهدی ( مازنی ریکا )

سلام خوبی؟ بعد از مدتی یه متن طولانی خوندم و روم اثر گذاشت چراهای زندگی رو خوب توش بکار بردن نظری ندارم در رابطه با متن چون کامل بیان کرده بود فقط استفاده کردم ممنون

كاوه

سلام معصومه جان،متن خيلي زيبايي بود متنهايي هم كه مينويسي مثل خودت تامل برانگيزند هميشه سرافراز باشي[گل]