حکایت

حکیم گفت-این خرمن خورده است.

مرد در خیال خود یقین یافت که حکیم عقلش را باخته و او را چون دیوانه ای پنداشت.وقتی به منزل رسید و از عقل باخته ی حکیم در عجب بود دختر علم آموخته اش،علت عجب پدر را پرسید.

مرد گفت-ابتدای ده حکیم گفت راه دراز است نردبان بیار...

دختر گفت-سخن بسیار نیکویی زد پدر.

مرد گفت-نیکویی اش در چه بود؟

دختر گفت-نردبان بیار یعنی مطلبی گو تا گفتگو کنیم و راه در نظرمان کوتاه شود.

مرد متعجب شد و گفت-به مرده که رسیدیم گفت این مرده مرده است.

دختر گفت-سخن نیکویی زد  پدر.

مرد گفت-چرا نیکو؟

دختر گفت-یعنی اگر آن مرده در زنده بودنش توشه ای نیاندوخته و فرزندی ندارد که به راستی مرده است.

مرد باز متعجب ماند و گفت-وقتی به خرمن گاه رسیدیم گفت این خرمن خورده است.

دختر گفت-چه نیکو بیان کرد پدر.

مرد گفت-نیکو؟برای چه؟

دختر گفت-یعنی اگر وام دار باشد هر چه خرمن کرده بابت بدهی اش خواهد رفت.

در پایان نتیجه گیری کرد که علم آموختن نیکوست نه برای حسد ورزیدن و بالا انگاشتن خود بلکه برای فهم و درک افکار پرمغز بزرگان و زندگی بهتر و والاتر.

/ 2 نظر / 10 بازدید
آزیتا

حکایت جالبی بود عزیزم [ماچ][گل]