تجربه ی خاص

برای من یک جمله ی کوتاه اما سحرانگیز است"خدا را شکر"

خوب به خاطر دارم.در یک روز آفتابی از دانشگاه باز می گشتم.بهمن 86.فصل امتحانات.دو،سه ماهی زندگی من و خانواه ام درگیر مشکلی اساسی بود.این مشکل نه تنها باعث شد از نوشتن دست بکشم بلکه از هر چه دوست داشتم و به آن معتقد بودم دست کشیدم.تصمیم گرفتم دیگر چیزی را به اسم خدا نپرستم.گمان می کردم او را که می پرستم پوچ و زائیده ی ذهن معلول ما انسان هاست. فراموش کرده بودم که حتی حیوانات ، پرندگان:بلبل و گنجشک و خروس هم که می خواهند آواز بخوانند رو به آسمان می کنند.نه رو به من یا موجودی دیگر.رو به او که دیده نمی شود اما حضوری همیشگی و جاودانه دارد.

آن روز برخلاف عادتم،ماشین شخصی را به تاکسی سرویس ها ترجیح دادم.خواستم همه ی قوانینم را بشکنم و جوری دیگر زندگی کنم خواستم جوری دیگر زندگی کردن را تجربه کنم.پیکان فرسوده و قراضه ای که انگار آمد تا...

اولین مسافرش بودم.سلامی از روی عادت و پاسخی گرم از جانب راننده ی مسن پیکان و خدا را شکری که از ته دل بر زبان آورد.گرفتن پول از دستم و خدا را شکری دیگر.نه تنها این،بلکه هر کسی که سوار می شد کرایه می داد و پیاده می شد این جمله را می گفت و دنیایش را با عشق به او مزین می کرد.حسابش از دستم در رفت.نه تکراری خسته کننده و نه مظهر ریا و خودنمایی.خالصانه و عمیق.

نگاهی به ماشینش انداختم هیچ جای سالمی ندیدم هر آن حس می کردی از حرکت می ایستد و دیگر روشن نمی شود اما همچنان" خدا را شکر" را از دهانش می شنیدم.یک لحظه از شنیدنش تنم لرزید از خودم خجالت کشیدم.وقتی وضعیت او را با مال خودم مقایسه کردم فهمیدم چه انسان خوشبخت و بی نیازی هستم.تنی سالم و سقفی بالای سر دارم.در طول مسیر نگاهم به چهره ی مهربان و رضایت مند او دوخته شده بود.لبخندش همه غصه هایم را بر باد داد.اگر کمی دیگر با او همسفر می شدم از این انقلابی که در من ایجاد کرد گریه سر می گرفتم.اشک در چشمانم حلقه زد اما خودم را کنترل کردم.آخرین مسافرش هم من بودم.دلم می خواست پیش از آنکه از ماشینش پایین آیم دستش را محکم بفشارم و بگویم:فرشته ی نجاتم است و یک دنیا ازش ممنونم.اما خجالت کشیدم و با بی میلی از ماشین پیاده شدم.

از آن روز به بعد او سمبل احساسات منقلبم شد و هربار که دلتنگ می شوم،هربار که شادی در دنیایم گم می شود،هربار که گمراه می شوم او را به خاطر می آورم.4 سال و اندی است که از آن روز می گذرد اما هنوز وقتی قدم در آن خیابان می نهم چشمم سراغ پیکان فرسوده اما ایمنش می گیرد.آن لحظه هیچ جایی مأمن تر از آنجا نبود.شاید دیگر هرگز او را نبینم اما همیشه در خاطرم است و می ماند.

اگر شما هم تجربه ای این چنین دارید دوست دارم بدانم. 

/ 4 نظر / 12 بازدید
رسول اخگر

سلام بسيار جالب بود چون خاطرات همه چيز انسان است و اين انسان ها هستند كه خاطره مي سازند و به ياد آوردن خاطرات گاهي انسان را مي خنداند و گاهي مي گرياند[گل]

زیتون(روان شناسی ازدواج)

سلام ایامتان سرشار ازانرژی مثبت وشادباد جایزه سینمائی اسکار ایران راکه سبب حسادت وبغظ فرقه ضاله مصباحیه شد ورقیبش فیلمی ازرژیم اشغالگر قدس بود به شما تبریک میگم قسمت 8 خداراشکر که او مامور غیبی بوده برای اینکه او خودش رابه تونشون دهد بیان کلمات انرژی مثبت دارد حتی طبق تحقیقات دانشمندان امریکایی واروپائی گیاهان هنگام شنیدن نام الله پالس مثبت دارند وروی رایانه تبدیل به انرژی نوری میشده است نام های برتر الله وپیغمبروائمه این انرژی رادارند حتی نام افراد مومن فاقد مسولیت اجرائی و

رسول اخگر

و اينك بهار فرگ نازی! حالا بلند شو بیا، هر شب با هم می رویم صحرا، تلمبه روشن میکنیم؛ آن وقت آب دور گندم ها می گردد و من هم دور تو! منتظر حضور سبز شما هستم[گل]