امروز

امروز،این لحظه،که صدای یکنواخت وسیله ای برقی با رشته ی افکارم همراه است امروز که همه ی دانسته ها و ندانسته هایم،تمام ظرفیت ذهنم(چون صفحه ی شطرنج،سیاه و سفید،چون پازلی ناتمام،درست و نادرست،چون جدول اعداد،پر و خالی)همه و همه درگیر این صدای گوش خراش هست و این وز وز گیج کننده.در صدد هستم با استفاده از توانایی ام،این صدای آزار دهنده را از دنیایم به کمک باقی صداهای موجود پاک کنم و از شر وسوسه هایش رهایی یابم چون امروز،این نواخت یکنواخت وسیله ی برقی،همه احساس تنفر،شکست و پیچیدگی را به من منتقل می کند و مرا به بمبست زمان می کشاند و بی اختیار افکارم را به سوی ناهنجاری های موجود گریز میدهد.اما همین که بر دیگر نواخت های محیطم تمرکز می یابم بعدی تازه شکل می گیرد و این سوت پیاپی تکرار را در بطن خود گم می کند و تنها چیزی که از آن باقی می گذارد نوایی بسیار بم و گسترده در دامنه های محیط خارج از اتاقم است.

اتاقم خالی از کلمه،پنجره بسته به روی تحولات بیرون و هوا پر است از هوای رفتن.این چه زمانیست که همه برای سازش با فرو نشستن آفتاب و پرواز ستاره ها صف می کشند این چه بهاییست که من می پردازم من که تنها در کنج اتاقم پیوند خورده با کلیدهای الفبا ناتوان در تمام کردن جملات داستانم می نویسم و پاک می کنم.پاک می کنم و دوباره از سر می گیرم همان جمله،همان معنا و بی معنا! در شگفتم چرا اصرار می ورزم! در شگفتم چرا این گونه ام! برمی خیزم.می نشینم.به دور دست ها چشم می دوزم.به آهنگ تارهای طبیعت گوش می بازم.شادمان می گردم(از شادمانی مردم دنیایم از به حقیقت پیوستن آرزوهایش).دل شکسته می شوم(از شکست احساسات مردم دنیایم از فرو ریختن آخرین حصار امیدهایش).لبخند می زنم(در تعجبم این شادمانی و این شکست چه قدر به من نزدیک است آرزویم برآورده می شود یا دیوار خانه ای که در آن بالیده ام بر سرم آوار می گردد). و در نهایت با تمام این شادمانی ها و دلشکستگی ها به زندگی ادامه می دهم چونان که بقیه مردم دنیایم هم همین کار را می کنند.

برخاستم.این اشتباه من است که به جای توجه به گستره ی زندگی بخش افکارم به گمانهای پوچ و نا پوچی که از حصار ذهنم به درون سرک می کشد جذب می شوم.آن نیمه چهره ی روی دیوار را می توانم نادیده بگیرم حتی اگر حقیقت زندگی ام در وجود او پنهان باشد.حقیقت زندگی ای که به جرأت می توانم بگویم بر هیچ کس روشن و پیدا نیست،اینکه زندگی به چه چیز ختم می شود هیچ یک نمی دانیم و نمی توانیم ادعا کنیم با مرگ همه چیز پایان می یابد یا یک زندگی دوباره در انتظارمان خواهد بود.ما فقط گمان می کنیم و مانند هر کس دیگری  بر حسب گمانمان به زندگی ادامه می دهیم.

بگذریم نمی خواهم تمام وقتم را وقف این موضوع کنم و خودم را از اتفاقات دنیایی که در آن زندگی می کنم پنهان بدارم شاید روزی فرا رسد که به حقیقت دنیا آمدنم پی ببرم و اینکه وقتی می میرم به کدام سو کشیده خواهم شد اما اکنون فقط می خواهم در جریان زندگی باشم و کاری از پیش برم.گاهی برای صلح،برای آرامش لازم است از کژی و کوژی چشم برداریم و به دنبال راهی برای صعود به بهترین بلنداها باشیم...            

/ 4 نظر / 25 بازدید
زیتون

سلام اکنون که وارد فصل سرما می شویم سعی کنیم شب ها خوراکی سرد واسترس دار مثل کله پاچه ، چلوماهی ، شیربا هندوانه ، شیربدون خرما ، شیرکنار برنج ، ماست با برنج ، ...نخوریم فرزندیکی ازاهالی محل که کمترازده سال دارد سکته کرده ونیمی ازبدنش فلج شده یکی ازدوستان شب شیربا هندوانه کنارهم خورده دچارخون لختگی وسکته شده روزانه 300نفردرایران دچار سکته مغزی میشه مراقب خوراکی خودباشیم وآنرا مدیریت کنیم

مهدي

سلام دوست گرامي خواستم بهتون سال جديد رو تبريك بگم ان شاالله كه سال خوبي رو شروع كنيد بي دغدغه بي نگراني و روزگار به مراد دلتون باشه در پناه خدا مهدي [گل]