به کدام سو می نگریم؟ قسمت دوم

برای مثال از معلم و دبیر و بزرگان فامیل شنیده بودم خواندن قرآن سبب پر نور شدن چشم ها می گردد و می توانی بهتر ببینی.منظورشان را خوب درک نکردم و هر شب و روز به جای مطالعه ی کمتر یا حداقل مطالعه ی درست(با رعایت فاصله ی چشم ها از خطوط کتاب) بیش از پیش به خواندن اصرار ورزیدم متن عربی،فارسی و تمام زیر و زبر و اول و آخر کتاب.دید چشمانم بهتر نشد هیچ!بدتر هم شد چون معنای نورانی را درک نکرده بودم تازه فهمیدم منظور چیست و چرا گفته اند نورانی می شود!!!

بگذریم داشتم می گفتم خودم احساس می کردم خوب می شنوم و گاهی حتی چیزهایی را می شنیدم که از دید بقیه زاده ی توهمات و رویاپردازی هایم بود.بود یا نبود خدا عالم است.نه می توانم ردش کنم و نه به اثبات برسانمش،حتی برای خودم هم در هاله ای از ابهام فرو رفته.بیشتر اوقات گوش هایم درگیر صدای محیط طبیعی ام بود.نه صدای افراد،نه صدای موزیک یا صدای غلتیدن چرخ های اتومبیل بر جاده بلکه صدایی دقیق تر از اینها.چون صدای بال گشودن پرستوها و کبوترها،جیک جیک گنجشک ها و غور غور غورباقه ها حتی صدای وزیدن باد در موهای تابدارم،کف زدن شاخ و برگ درختان که بیشتر از هر چیزی مرا شگفت زده می کرد گاهی ساعت ها بر کنده ی درختی می نشستم و به آن گوش فرا می دادم چنان از آن لذت می بردم که گمان می بردی در کنار بتهوون نشسته ام و به رقص انگشتانش بر کلیدهای پیانو و به معجزه آسایی نواخته هایش گوش جان می سپارم.کافی بود اندکی باد بوزد می خزیدم بر افکارم.مرا تا اوج آسمان ها بالا می برد و محیط می شدم بر دامن احساساتم،بر دامن دشتی که از آن می آمدم.

اوج و عروجم همچو خیز برداشتن پرندگان مسافر بود که اواخر اسفند و اوایل مهر در ارتفاع بسیار زیاد از سطح زمین در آسمان می پریدند.آن موقع نمی دانستم بال زدن هایشان برای چیست و چرا دقایقی متوالی و گاه ساعتی به دور هم می چرخند و آواز می خوانند و شاید یکدیگر را صدا می زنند.(این عمل برای جمع آوری گروه و پیوستن آنانی که از مابقی عقب مانده اند است)گاهی از این سوی آسمان به سوی دیگر بال می گشودند و گاهی از بالا به پایین و بالعکس این.شادمان به با هم بودنشان.گاهی تعدادشان به هزار و بلکه بیشتر هم تجاوز می کرد.شگفت آور بود.قلبم با سر و صدای آنها بال بال می زد و از سینه ام قصد پرواز داشت.چشمانم را بر هم می نهادم و با وزش باد به زیر بازوهایم به آنها می پیوستم و همچو آنها بال می گشودم و به سوی زمین روانه می شدم و دوباره رو به سوی آسمان خیز برمی داشتم حسی لطیف همراه با هیجانی وصف ناشدنی در من پدیدار می شد.حسی که در زمین آن را نمی یافتی.در صدای متولد شده از هیچ یک از اشیای اتاقم (انها گوش خراش تر از آنی بودند که بخواهند جادویم کنند)وقتی به خود می آمدم احساس می کردم پاهایم از زمین جدا شده است و تمام آن مدت از دنیای واقعی ام بی خبر مانده ام و در دنیایی دیگر سیر می کرده ام.این حقیقت چنان مرا تحت تأثیر قرار می داد که نیش و کنایه های دیگران مبنی بر کم شنوا بودنم ذره ای در من نگرانی و ترس ایجاد نمی کرد و راه خود را پیش می گرفتم .مثل اویی که در کنارم نشسته بود و مادرش با چهره ای متعجب و لحنی آمیخته به خشم زمزمه می کرد"حواست کجاست؟شنیدی چی گفتم بهت؟"و تنها لبخندی برخاسته از رویایش که مرا بر آن داشت بفهمم چه چیز ذهنش را چنین درگیر کرده که تنها این لبخند شیرین را هدیه به دنیای حاضر آورده است...

نگاهی به دور و اطرافم انداختم یک گلدان گل مصنوعی رنگ و رو رفته ی گرد و خاک گرفته،یک عکس کودک به اشاره ی سکوت که در تمامی مطب ها همان عکس دیده می شد و یک تابلو با تصویری از آبشار نیمه یخ زده.نگاهم خیره به آن،رویای او را دنبال کرد...

این توانایی در ما هست که بی آنکه حرفی بینمان رد و بدل شود بتوانیم از حال یکدیگر باخبر شویم این قدرت به ما کمک خواهد کرد او را که نمی شناسیم درک کنیم شاید با خود بگویید چرا باید دیگران،او را که نمی شناسم درک کنم؟همه ی ما آدم ها تجربیات خاص خود را داریم و این تجربیات به ما کمک خواهد کرد در راه درست قدم بگذاریم برای زندگی بهتر و بازگشتی آزادتر.زمان فرصت نمی دهد همه ی آنچه را که اتفاق می افتد را تجربه کنیم اگر هیچ گاه مادر نشوم لااقل احساس یک مادر را درک کرده ام و بدون چشیدن این احساس به خاک سپرده نخواهم شد،بدون حسرت و دلواپسی از دنیا،شاید هیچ گاه به درد یک دوره گرد بی چیز دچار نشوم اما حداقل درد او را برای لحظه ای هر چند کوتاه درک کرده ام و این سبب می شود تا او را عضوی از خود و سرزمینم بدانم شاید روزی بتوانم حمایتش کنم.

این مائیم و این دنیای ماست این چیزیست که باید بفهمیم به چه می اندیشیم و به کدام سو می نگریم.شاید کمی دورتر از تو چشمی به دنبال کمک سایه ها و قدم ها را می شمارد و یا بی آنکه خود متوجه باشی پروانه ای را اسیر کرده باشی کافیست مشتت را باز کنی پروانه آزاد خواهد شد و تو ناباورانه به آزادی اش لبخند خواهی زد. 

/ 1 نظر / 21 بازدید