گاهی ترس بد نیست(قسمت اول)

نمی دانم از کدام سر خط خطوط در هم پیچیده ی ذهنم شروع کنم که نه شما را از گفته هایم خسته کنم و نه خودم را در پس واژه ها و کلمات پنهان بدارم.ای کاش این قدرت و این پختگی کلام را داشتم تا می توانستم از پس هر دو مشکل برآیم.به هر روی مختارید هر زمان که حس کردید کلامم برایتان جذابیتی ندارد و حسی را در شما بر نمی انگیزاند رهایش کنید و به سراغ مطلبی دیگر بروید و خطوط خاطرات و دل نوشته های کس دیگری را دنبال کنید.

امروز حال و هوای اینجا به گونه ای بود که دلم خواست صندلی ام را در حیاط بگذارم و به تماشای دنیای پر رمز و رازم بنشینم.دنیایی که با گذر هر روز و هر لحظه رنگی تازه، متفاوت با دیروز و با لحظه ای پیش می گرفت.درختان یکی بی برگ و عریان چون درخت صنوبر یکی پوشیده از برگ چون درخت لیمو.یکی با تنه ی صاف و لیز(درخت گردو) و یکی زبر و خط دار(درخت کاج).نه فقط درختان بلکه هر آنچه به چشم می آمد رنگ بود و نقش و نگار.زمستان هم جذابیت خاص خودش را دارد اما به یکباره منظره ی بهار به ذهنم خطور کرد شکوفه دار بودن، طراوت و تازگی و به دنبال آن دوران خردسالی و نوجوانی ام.شاید به خاطر حرارت و آفتابی بود که می تابید و زمین بوی بهار می داد.

پلک بر هم نهادم و خاطراتم را دنبال کردم خاطراتی که پیوسته،در پی هم به نمایش در آمدند و مرا سوی خود فرا خواندند.چرخی به دور خود زدم و یکی یکی آنها را از نظر گذراندم. یکی متعلق به 6 سالگی ام،یکی 10 و 13 و...یکی پاییز و یکی بهار...یکی آرام و بی حرکت نظاره گر منظره ای که در نظرم اعجاب انگیز بود و یکی پر جنب و جوش و پر تحرک در بطن آن منظره ی اعجاب انگیز.در همه ی آنها یک چیز مشترک بود هیجان آمیخته با آرامش خیال.

همه چیز همان بود که به چشم می آمد،حققیقت همان بود که می دیدم خنده،شادی،هیجان و آسودگی...بهتر است بگویم حس حقیقت و راستی ،حس خوب زندگی.فصل ها در خاطراتم جا به جا شدند یکی از راه رسید و یکی بار سفت بست.این سفر مدت چندانی به طول نیانجامید باز آمد،ماند و رفت.همان شور،همان شادی و همان اشتیاق زندگی.

همه ی ما دفتری از خاطرات را در گنجینه ی ذهنمان داریم و با تلنگری و کلیدی آنرا از هم می گشاییم و می بینیم که چه گذشت بر ما و اکنون را با گذشته مقایسه می کنیم.بزرگتر شده ایم سخت تر،شادتر یا غمگین تر و پخته تر شده ایم.تبسمی در گوشه ی لبانمان نقش می بندد چه آن خاطره شیرین باشد و چه غمناک.تبسم گوشه ی لبانمان معنای واقعی آن خاطره را می رساند.

خوب به اطرافم نگریستم صدای محیط را به وضوح می شنیدم صدای وزش باد را.بادهای گرم و موسمی شمالی که بیشتر در فصل پاییز می وزد نه زمستان.انگار راهش را گم کرد مثل باران های سیل آسا و گوله های برف که در پاییز آمد و از قضا زود رسید زودتر از بادهای موسمی...

صدای رهایی برگ های خشکیده ی جامانده بر شاخه ی درختان.نمی دانم چه نیرویی آنها را تا به امروز به درختان پیوند داده که پس از این همه باران و برف و تگرگ امروز،این باد موسمی او را جدا کرد و هراسان.نه بلکه مستانه و سر خوش او را به این سو و آن سو روان داشت.مثل تک برگ خشکیده ی درخت گلابی شمالی (خوج) بر نوک شاخه ی بلندش.همان طور که به آن می نگریستم از شاخه جدا شد و در هوا خیز برداشت.نگاهم به شاخه،به درخت عریان گلابی خیره ماند.اسکلتی که انگشتان باد آن را تکان می داد.

انگار با جدا شدن آخرین نماد زندگی اش بی جان شد و به خواب رفت.خوابی به طولانی روزهای انتظار یک مادر برای فرزندش که گم نام می خوانندش و به سنگینی پلک های خسته ی یک پدر سخت کوش...خواب او(درخت گلابی)،بی جان بودنش همان معنای زندگی را می رساند(چه بیدار،پر شکوفه،پربار و چه خشکیده،بی جان و خفته).و این چه نیرویی بود که نگاهم را به تن عریان و لرزان درخت گره داد.

انگار قصد داشت چیزی را به من بفهماند مرا به نتیجه ای که نگاهم چرخش ها،عریان ها و جداشدن ها را دنبال می کرد و گوشم آوازها،بال گشودن ها و تماس ها را در خود راه می داد. باز نشستم و زمان را همانند قبل جلو راندم تنها با این تفاوت که ذهنم به دنبال دری،دریچه ای،شکافی بود تا از تکرار،از این گردش پی در پی راهی باز کند و رها شود.

در این هنگام که نگاهم به رقص شاخه های قرص و نازک،به پیچیده شدن باد به دور خود پیوند خورده بود چیزی در ذهنم به تلاطم افتاد فکری،جمله ای.از جابرخاستم و کف دستم را به تنه ی درخت لمس دادم و چرخی به دورش زدم.نلرزید از اینکه این قدر به او نزدیکم. نلرزیدم از او.چیزی برای ترس داشت!برای راست ایستادن موهای تنم؟هر چه بود همان تنه ی لخت و عور بود.بیرون و درونش،بهار و زمستانش همانی بود که می دیدم.از بر ملا شدن کدامین خصلت نا خوشایندش باید می ترسید؟چه چیزی برایم معما و سایه گستر بود؟ هیچ.

نگاهی به خودم انداختم دستی بر صورتم کشیدم.لرزیدم.از خودم ترسیدم،از لطافتم،از نرمش حرکاتم،از صدایم.بی تردید همه ی آنچه که نا خالصی و زشتی خوانند بیشتر به تن نرم و نازک من آسیب می رساند.می دانم که حسادت مرا به انزوا می کشاند می دانم که ریا دوستانم را از من می ستاند می دانم که دروغ ،خیانت...مرا به تاریکی میهمان می کند اما باز قدم در جایی می گذارم که تنهایی محض در آن آشیانه کرده.خیانت راهنمایم شده ،تاریکی جزوی از من نه بلکه من جزوی از آن شده ام…

 نوشته شده در 9 دی 90

/ 6 نظر / 17 بازدید
محمد مهدی ( مازنی ریکا )

سلام معصومه خانم واقعا خیلی خیلی قشنگ مینویسی[دست] من که خیلی خیلی خوشم میاد از نوع نوشتنت متن رو حس میکنم ایول داری [گل]

معین

زیباترین جملات نه در زیباترین قفسه ها. نه در تفکری پیشرو ،بلکه در قلمی نهفته که اگر با هرجهتی رو به آفتاب بایستد باز هم سایه این تن و قلم فقط در یک خط قدرت ظاهر شدن را دارد. این آن قدرتی است که مرا وادار می کند تا برای لحظه ای آن قفسه ها را رها کنم و روی به سوی این جملات بیاورم. از طرف برادرت که تنها کسی است که می تواند صدای زیبای خنده ات را در پشت جملات سرخ تو ،حس کند. [قلب]

مهدي

سلام وقت به خير جالب بود موفق باشين [گل]

مینا

سلااااااااااااااام عزیییزم به به[دست] چه کردی دستت مرسی

آسمون سیاه

قشنگ بود :) ولی نوشتن که خیلی خوبه!واقعــــــــا" آرامش میده به آدم