خدایم کیست؟

خدایی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است و آگاه به نهان و پیدا. 

من فرزند ایرانم،فرزند روستایی کوچک که در گوشه ای از این خاک جایی برای اقامت دارم.سقفی بالای سر و سرزمینی پهناور در پیش رو.

8،7 ساله بودم که برای پی بردن به معنای واقعی خدا در تکاپو شدم.هر جایی و هر کسی چیزی از او می گفت گوش تیز می کردم و آن را به خاطر می سپردم.

در یکی از روزهای آفتابی مشغول بازی و جست و خیز بودم که بی اختیار کلمه ی خدا بر زبانم جاری شد انگار که از کلاس درس و از زبان معلمم به یکباره پر کشید و در بطن وجودم نشست.نگاهی به اطرافم انداختم و نگاهی عمیق تر به آسمان.این سؤال در ذهنم نقش بست.

این جهان،این مردم و این من را خدا آفریده.پس او چه طور و از کجا خلق شده؟توسط چه کسی؟

همان طور که به آسمان نگاه می کردم سؤالم را نه یکبار،بلکه بارها و بارها از خودم پرسیدم.تا جایی که ناگهان از عظمت و وسعت آسمان و از سؤالی که نمی دانستم کفر است یا نه،ترسیدم.چنان که تا مدت ها نه به آسمان و نه به دور دست ها خیره می شدم.چون از این وحشت داشتم که دوباره به این فکر کنم که خدا چگونه آفریده شده؟کجاست و به چه شکلیست؟چه طور به من می نگرد و صدایم را می شنود؟

شاید با خود فکر کنید که دختری به سن من معنای دوردست یا نگاه عمیق را از کجا می دانسته!؟

باید بگویم از آنجایی که این شانس را داشتم که در روستای زیبایم دنیا آیم و فرزند یک کشاورز زحمت کش باشم...از زمانی که ذهنم قادر شد خاطرات روزانه را به خود وصله دهد خاطرم هست عاشق محیط اطرافم،عاشق مناظر زیبای گرداگرد خانه ام بودم که در آن رشد می کردم و می بالیدم.تمام تفریح و بازی های کودکانه ام گشت زدن در باغ ها و زمین های زراعی بود.گاهی دقایقی طولانی بر کنده ی نیمه پوسیده ی سر مزارع می نشستم و دنیای قشنگ و خارق العاده ام را تماشا می کردم به خوشه های زرد برنج،به درختان تنومند انتهای مزرعه ،به آفتاب و به آسمان و پرندگانی که گاه و بی گاه پر می کشیدند و آواز سر می دادند.گاهی حتی به بالای درخت بلند گردو می رفتم و همان طور که باد شاخه ی قرص آن را تکان می داد از تماشای آن همه زیبایی لذت می بردم از این نمی ترسیدم که باد مغرضانه بوزد و مرا به پایین پرت کند حس کردم زمانی که بر بالای درخت هستم کمی آرام می گیرد و ملایم تر از پیش می وزد.عاشق این لطافت و نرمش باد بودم.به یاد ندارم هیچ گاه از تماشای چشم انداز خانه ام سیر شده باشم.اگر از درخت پایین می آمدم یا از کنده برمی خاستم فقط به این دلیل بود که کسی صدایم می زد یا آفتاب غروب می کرد.

روز به روز که بزرگتر می شدم بیشتر به عمق دنیایم راه می یافتم و بیشتر به احساسی که از تماشای آن می گرفتم تمرکز می کردم همه زندگیم شد نگریستن به زیبایی ها و بیدار کردن احساسات خفته ی درونم.آنقدر که سرانجام خدا را یافتم.

نمی دانم تا به حال در فضایی آزاد به زیر آفتاب نشسته اید بی آنکه ذهنتان را به چیزی مشغول کنید؟می خواهم بگویم من خدا را آن لحظه،زمانی که آفتاب می تابید و گرمای دلنشینی که بر پوست بدنم به جریان می انداخت حس کردم.فاصله ی بین پوست و آن حرارت دلچسب فاصله ی بین من و خداوندم است.فاصله ی بین گرمای لذت بخش و نوازش باد خنک،فاصله ی بین من و اوست.بی شک شما هم زمانی که از تابش آفتاب گر می گیرید و به یکباره باد خنک شروع به وزیدن می کند یک احساسات شورانگیز در شما زنده می شود و همزمان با آن احساس،نفسی عمیق از سینه تان بر می خیزد نفسی زاییده هیجان اما سرشار از آرامش.انگار که به آرامشی دست نیافتنی دست یافته اید.آن احساس پرشور و عمیقاً آرام خدایم است. گاهی با خود فکر می کنم خدایم شبیه به هر آن چیزیست که در دنیا زیبا خوانده می شود و شبیه هر احساس شور آفرین و دل نشینیست که در انسان پدید می آید.   

          

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زیتون

سلام ممنون ازمحبت شما من هم شما را بانام مقدس تان که سرشارازانرژی مثبت است لینک دادم [قلب]

shima

خیلی قشنگ و پر بار بود..[لبخند] پش ماهم بیا.................

سیمین

کاش میشد بی کسی را چاره کرد دفتر دلواپسی را پاره کرد یک سحر زلف تورا در خواب خوش با نوازش های باران شانه کرد درپس دیوار این شهر عجیب در کنارت عاشقانه خانه کرد کاش میشد دست در دست تو داد دیده با اهل جهان بیگانه کرد

داداش

کوروش کبیر:تحمل شنیدن سه آهنگ برایم دردناک است.صدای کودکی که از پی مادر باشد.صدای مجرمی که ازبی گناهی باشد.صدای عاشقی که از جدایی باشد.[قلب]

داداش

محفل آریائی تان طلائی ? دلهایتان دریائی شادیهایتان یلدائی ? پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .[چشمک]

داداش رسول

محفل آریائی تان طلائی ? دلهایتان دریائی شادیهایتان یلدائی ? پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .[گل]

زیتون

سلام ایام بکامت شیرین تر از عسل نصیبت قدم زدن کنارنهرهای عسل دربهشت وانگشت زدن به ان وکام راشیرین کردن [قلب][سبز][فرشته]

مینا

سلاااام خانومی مطلبت عاااالییی بود قربون خدا برم که با اون همه خداییش و عظمتش هیچوقت بنده شو تنها نمیذاره و به یادشه اما ما بنده های گناهکار...وای به حالمون پیشم بیا[قلب]

سمیه

[گل][گل]

محمد جواد

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسابي