دنیا،کوچیکه یا بزرگ؟

اما من که کوچیکتر بودم حس می کردم دنیامم کوچیکه...وقتی خوشحال بودیم همه زودی باخبر می شدند و با خوشحالی ما خوشحال می شدن و وقتی از چیزی ناراحت بودیم باز همه باخبر می شدند و می اومدن و هم دردی می کردن اما حالا که بزرگ شدم انگار دنیا هم با من بزرگ شده...وقتی خوشحال می شیم یکی خوشحال می شه یکی ناراحت.وقتی هم که ناراحت می شیم یکی هم درد می شه و یکی اصلاً باخبر نمی شه.انگار دنیا چند برابر ما بزرگ شده چون فاصله ای که بین ما و بقیه بود به جای اینکه کمتر شه،بیشتر شده.

نکته ی خوبش

همه می گن وقتی کوچیکی غصه هاتم کوچیکه و با بزرگ شدنت غصه هاتم بزرگ می شن.

اما به نظر من این طور نیست.وقتی کوچیک بودم با یه اخم هم دلم می شکست و غصه ی بزرگی تو دلم خونه می کرد اما حالا که بزرگ شدم تحمل خیلی چیزا رو دارم.درسته که غصه هامون از اتاق کوچیک و دفتر و خودکارمون به اتاق بزرگ و به دنیای بیرونمون کشیده شده اما حال درکش می کنم و باهاش می جنگم تا راهی پیدا کنم نه مثه بچگیام که می زدم زیر گریه و از مامانم کمک می خواستم...


 

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمین

یه پروانه را با دستات می گیری بدش می خوای ببینی زنده هست؟ انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه محکم بگیری....می میره دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست

داداش

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت یلدایتان مبارک[قلب]

سیمین

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم این بار حرف ،حرف نگفته ست یک حرف تازه نه از تو ... هی فکر می کنم هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم اما دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند انگار این قلم جز با حضور نام تو فرمان نمی برد در تمام صفحه های دفتر شعرم در گوشه های خالی قلبم در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود مثل درخت در دل من ریشه کرده ای

سیمین

زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم

سیمین

زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم

سیمین

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من مولوی

رسول

تا زمانی كه به فردا امیدواری اقتدار ازان توست.انچه كه كرم ابریشم انرا پایان دنیا می پندارد در نظر پروانه اغاز زندگیست[قلب]

سیمین

سلام خوبی مرسی بابتحضورت ایشالا که زودی سربازیش تموم بشه

سیمین

مرسی قابل نداره عکسها از این عکسها زیاد دارم

مجید

سلام مطلب خوبی بود مرسی[ماچ]