به کدام سو می نگریم؟قسمت اول

آری این من بودم که فقیرانه به آنها می نگریستم لبخندم نشانه ی این تبادل عشق بود چون آن الهه نه تنها از نگاهم مغضوب نشد بلکه لبخندی صمیمانه ای زد و با لطافت و نرمش خاص مادرانه چانه ی کوچک و گرد دخترش را تمیز کرد.مادر نیستم اما یک لحظه احساس کردم مرا به دنیای خود دعوت نموده نخست قلبم از تپش ایستاد یا شاید زمان بود که متوقف می شد سپس با یک ضرب محکم،تندتر از هر زمانی شروع کرد به تپیدن.دریافتم او نیز این گونه است دیگر نتوانستم این هیجان وصف ناپذیر را پنهان کنم به آرامی انگشتانم را بر صورت ظریف دخترک لمس دادم و به آهنگ زیبای درونم گوش فرا دادم به یاد نداشتم تاکنون این چنین تپیده باشد چنین بی تاب و بی امان.طوری که به خودم شک کردم این من هستم که بی قرارم!این من هستم که مورد لطف و عنایت خدا قرار گرفته ام!تبسم گوشه ی لبانم به خنده شکوفا شد دست خودم نبود نمی توانستم کنترلش کنم نمی خواستم. دوست داشتم همه ببینند که چه حسی دارم(حسی که شاید مثل آن رخ ندهد،تکرار نشدنی)آحساس آن مادر به من منتقل یافته بود حتی زمانی که از اتومبیل پیاده شدند شیرینی جا مانده بر نوک انگشتانم هنوز با من بود و هیچ گاه پاک نشد با من باقی ماند.

هنگامی که سخن از فقر به میان می آید تصویر دوره گرد جاده ی بی ابتدا و انتهایی در ذهنم تداعی می شود که نه مبدأ مسیرش را می توانی حدس بزنی و نه مقصدش را.وقتی از راه رسید بی اختیار نگاهی به راهی که از آن آمده بود انداختم کدامین دکه،ساختمان و پناهگاه ابتدای حرکتش بود و نگاهی به پیش روی او که بفهمم کدامین دکه،ساختمان و پناهگاه پایان تکاپویش است (شاید آغاز حرکت فردایش).نمی دانم چرا در صدد بودم او را زیر نظر بگیرم نمی دانم چرا به جای اینکه به خطوط کتابم(سقوط آلبر کامو) چشم بدوزم به دنبال نگاه او گوشه و کنار خیابان را کنکاش می کردم طوری که انگار من به جمع آوری اشیاء محتاج بودم و او آمد به کمکم.هر چه برمی داشت به دقت با نگاه بازرسی اش می کردم تا مفید بودن شیء به تأییدم برسد در این بین توجه ام به لنگه کفش کهنه ی کنار دکه ی بلیت فروشی جلب شد با آنکه من نشته بودم و او ایستاده،من دیدم و او ندید.از حرکت ارابه اش حدس زدم قصد ترک محل را دارد و همین که خواستم از جا برخیزم(نه به قصد باخبر کردن او بلکه برای فرار از اسارتم) نگاهش نخست به من و سپس به لنگه کفش افتاد.نمی دانم چرا با برداشتن آن اسارتم هم پایان گرفت.برای خودم هم عجیب بود.به نظاره اش ایستادم.نگاهی به پشت و زیر کفش انداخت.چرمش کاملاً ساییده شده بود و این طور که به نظر می رسید صاحبش یا بهتر بگویم صاحبانشان به اندازه ی کافی پا زده بودندش و جانی برایش باقی نمانده بود دوره گرد با بی اعتنایی آن را به زمین انداخت و به راهش ادامه داد.

فردای آن روز باز همان ساعت و همان جا سرو کله اش پیدا شد و دوباره به جستجوی اشیای به درد بخور پرداخت برای من هم جالب بود بدانم از دیروز تا امروز چه چیزی از دید دیگران دور ریختنی به نظر آمده و از دید او مناسب برای جمع آوری در ارابه اش.باز او به دور و اطراف خیره شد و من به او.یک تکه آهن پاره ی زنگ زده،یک لوله پلاستیکی(به قطر شاید سه سانت و به طول بیست سانت)و دیگر هیچ...از آنجا که اتوبوس های این ایستگاه هیچ گاه در وقت معینی به جایگاه نمی رسند(گاهی خیلی زود و گاهی خیلی دیر،گاهی دو تا هم زمان با هم)امروز از آن روزهایی بود که باید منتظر می ماندم.دوره گردم هم انگار قصد نداشت از جستجو دست بکشد و آنجا را ترک کند.باز کتابم در دست و نگاهم به دنبال خطوط بی پایان ذهن او.دیدم که به سمت لنگه کفش می رود و آنرا خوب ورانداز می کند.به این فکر افتادم که چرا چیزی را که یک بار رد کرده دوباره سراغش را می گیرد!؟چرا چیزی که دیروز برایش ارزش نداشت امروز ارزش پیدا کرده؟.نگاهی دقیق به کفش انداخت و نگاهی هم به من.فهمید زیر نظرش دارم اما معذب نشد.تازه فهمیدم چه به تن دارد و هیچ به پای ندارد.حسی عجیب سرتاسر وجودم را در بر گرفت قلبم به یکباره فشرده شد جوری که حس کردم استخوان های دنده ام در آن فرو می رود نتوانستم صاف بر جایم بایستم.نفسم به سختی آزاد می شد.نشستم و کمی به کمرم قوس دادم تا بیش از آن قلبم درد نکشد نگاهم به کفشم افتاد معذب شدم بی آنکه کسی را متوجه ی خود کنم به آهستگی پاهایم را به زیر صندلی کشیدم.دوست نداشتم این لحظه آنها را می دیدم.دلم می خواست کفش هایم را از پای درآورم و به نقطه ای دور پرت کنم جایی که هیچ گاه نگاهم به آن نیافتد می دانم در احساسم زیاده روی کردم اما به راستی آن لحظه همین را می خواستم.هنوز صدای حضور او به گوشم می رسید هنوز آنجا بود و من خجل زده از او.اتوبوس از راه رسید.بی درنگ سوار شدم.اما پیش از به راه افتادنش جرأت کردم و به دنبال او اطراف اتوبوس را از نظر گذراندم ارابه اش کنار دکه بود و خودش غایب و اشک هایی که زاده ی این احساس تلخ بود...

/ 0 نظر / 19 بازدید