گاهی تنهایی

بی شک شمام مثه من یه وقتایی احساس تنهایی می کنین.

فرقی نمی کنه کجا و کیا دور و برتونن.ممکنه اون لحظه تنها تو اتاقتون باشین یا تو یه جشن بزرگ و مهمونی سالانه...

وقتی اون حس می خواد در شما جون بگیره...می گیره...زمان و مکان سرش نمی شه.

اون وقته که نه صداها رو خوب می شنوین و نه خوب می بینین که داره چه اتفاقی می افته.تقریباً بی اعتنا و بی علاقه لحظه ها رو پشت سر می ذارین.

واسه من کم اتفاق نیفتاده.چه زمانی که تنها بودم و چه زمانی که کلی آدم کنارم بودن.

حس کردم اون لحظه باید از همه چیز فرار کنم،از آدما،از صداها و چیزایی که دنیام رو پر کردن.

حتی از کاغذ و قلمی که همیشه همرامه و تا جلوی چشام نباشه روزم شب و شبم روز نمی شه.از اونام دوست دارم فاصله بگیرم و برم به یه جایی که فقط خودم باشم و خودم.

یه فضای بزرگ و بی انتها...روشن اما خورشید به چشم نیاد...تهی بودنش ذاتی باشه نه اینکه تهیش کرده باشن...نه پستی و نه بلندی ای.هیچ چیز جز اون فضای خالی و بی انتها.

طوری که اگه هر چه قدر فریاد بکشم صدام به خودم بر نگرده.

حتی از انعکاس صدامم می خوام فرار کنم.

چرا و چطوره که اون لحظه اینو می خوام؟

حس می کنم اینم یکی از رازهای ما آدماست.

همه یه روزی،یه جایی چنین حسی بهمون دست داده اما هیچ کدوم نمی دونیم منشأ این احساس کجاست و چطور سر در آورده!

خیلی دلم می خواد بدونم شما اون لحظه دوست دارین چی کار کنین و به کجا برین؟با کی و چرا؟  

/ 6 نظر / 10 بازدید
سیمین

ساده میگویم عزیزم دل بریدن ساده نیست چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

مهدي

سلام وبلاگ خوبي دارين موفق باشين [گل]

سیمین

سلام عزیزم مرسی که پیشم اومدی به کمک شما دوستان عزیز هم وبلاگم بهتر میشه هم من دوستان بیشتری پیدا میکنم من لینکت کردم شما هم منو لینک کنید امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم

داداش

سلام از طریق وبلاگ مینا با شما آشنا شدم نوشته ها از خودتون است موفق باشید[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سیمین

کاش ميشد ما بهاري ميشديم خيس آواز قناري ميشديم کاش از خوبان عالم ميشديم توبه ميکرديم، آدم ميشديم کاش نامردي نصيب ما نبود درد بي دردي نصيب ما نبود کاش چوپان دل ما عشق بود پاسبان محفل ما عشق بود

سیمین

اینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌ منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ، پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین … گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌