تسلیم چه هستیم؟

لباسم را پوشیدم و در حیاط بنای قدم نهادم.کمی به راست و کمی به چپ.چپ و راست رفتنم برخلاف جهت افکارم بود داشتم آن را دور می زدم هر سمتی که می دیدم بیشتر به من فشار می آورد مخالف آن حرکت می کردم به خیالم آن را در گود انداخته ام و من به دورش می چرخم.آنقدر چرخیدم تا مسیر حرکتم چون دایره ای نمایان شد و هر چه در داخل این دایره بود از فضای بیرون از آن محافظت گردید.آن محوطه ی حفاظت شده را به وضوح می دیدم.آن درخت افکارم را.نمی دانم در طی سالیانی که گذشت چنین تنومند و پر شاخه برگ شد یا یک شبه،پس از پشت سر نهادن ساعات طولانی و سخت.خوب به نظر نمی رسید یعنی می توانست بهتر از این باشد این چیزی که من به تماشایش ایستاده بودم تمامش گیجی و گنگی بود و بس.سر و ته افکارم هیچ بند و بستی به هم نداشت. از یک چند راهی به چند راهی بزرگتر ختم می شد. قانون احتمالات را به مخاطره می انداخت من از دیدنش سرگشته شدم چه برسد به یکی که بخواهد از آن سر در بیاورد.

در تعجبم چرا هنگامی فکر می کنی همه چیز آن طور است که می خواهی و تقریباً به اتفاقات زندگیت تسلط داری و می توانی درست را از غلط تشخیص دهی یک روزنه بر تو نمودار می گردد و همه ی تصوراتت را در راستای با آن به مقایسه می خواند تا به این حقیقت برسی که در تاریکی بوده ای و تاکنون میزان تسلطت را با نقطه ی کور سنجیده ای!(این نقطه در تاریکی می تواند هر جایی و هر اندازه باشد) و به خیالت برای هم سو کردن خواسته هایت با آن چیزی که در تصوراتت مبنی بر نقطه ی تلاقی(کلید طلایی) می پنداشتی،راه دشواری در پیش نخواهی داشت. آری در تاریکی برای رفتن از مکانی به مکان دیگر کافیست تصمیم بگیری کدام جهت را انتخاب کنی و چقدر راه بپیمایی اما تا زمانی که همه چیز روشن نگردد سخت می توانی به انتخاب خود اعتماد کنید.اعتماد دارید!؟به انتخاب و مسیر حرکتتان...

بگذریم.اصلاً چرا نوشته هایم به این سو سوق داده شد نمی دانم!اصلاً این گیجی و گنگی چه ارتباطی با اعتماد و انتخاب شما دارد هم نمی دانم!شاید به این خاطر است که به خودم شک کرده ام به انتخاب هایم،به راهی که تاکنون پیموده ام،به اینی که هستم شک کرده ام،به منی که در داخل یک دایره ایستاده ام و افکارم را چون حفاظی مطمئن به دور خود کشیده ام دایره ای به شعاع زمین و حفاظی به بلندای آسمان اما با این حال دنیای خارج از این محوطه را می دیدم (پشت این دیوار شیشه ای). پاهایم در نقطه ی وسط دایره و من چون عقربه های زمان در حال چرخش به دور خود بودم.ماحصل این چرخیدن ها سرگیجه ای مستانه بود گرم و دل پذیر،گویی هر بار گوشه ای از دنیا تو را صمیمانه در آغوش می فشارد و چون میل به جدایی ندارد گوشه ای دیگر از او می ستاندت و در گرمای خود غرق می کند.هر چه بیشتر ادامه می دادم بیشتر در خود حل می شدم چون حل شدن یک دانه ی شکر در فنجان چای.چای؟چای چه به کار من می ماند!؟ تنها این موضوع از ذهنم گذشت که چای هم در این مواقع به انسان کمک خواهد کرد آرام گیرد.پیش از آنکه حالت قی به من دست دهد بر جایم ایستادم اما هنوز دنیا مطابق با روال طبیعی خود به دورم می چرخید.از این هیجان بیهوده ،از این گردش پی در پی و بی توقف زمان چیزی جز اینکه از خود بپرسم اینجا چه می کنم؟وقصدم از این کار چیست؟عایدم نشد.هنوز حفاظ ها بودند و من بودم.هنوز دربند این دیوارهای ضخیم و خفقان آور. تنها تپش قلبم با من بود و نفس های بریده بریده ام.به یکباره خستگی مرگ آوری بر من وزین شد و سکوت بر افکارم نعره کشید و دیوار ترک خورد،ترکی به اندازه ی محیط دایره.در پیچ و تاب این ترکهای تازه پدیدار شده بودم که ندایی از شکافش به درون زمزمه شد"تویی مقصد و مقصودی" و تمام.

هنوز کلمات از روزن دیوارها به بیرون نهراسیده بودند که فکری بر من تسلط یافت "چه می ایستادم و چه می رفتم او به کار خود مشغول بود او پیش از من بود و پس از من هم خواهد بود پس چه لزومی دارد خود را اسیر گذشته ای که خوب و بد گذشت و آینده ای که هنوز معلوم نیست چگونه خواهد بود کنم و اکنون را از دست بدهم..."با به راه افتادن ثانیه ها از کنار دیوار اتاقم،از پشت این دیوار ترک خورده ی شیشه ای پی بردم زمان را از دست می دهم و توشه ای خالی و سبک بار او می کنم به تکاپو افتادم و مشتی به دیوار زدم فرو ریخت چون فرو ریختن دانه های برف از ابرهای سپید متراکم.و پشت این غبار غلیظ و فضای مه گرفته کسی به هوای کمک من به در می کوبید...            

/ 1 نظر / 24 بازدید